طنزهای تلخ و شیرین کازیم عاشقی – کرایه ماشین

نعمت روی زمین قسمت پر رویان است

خون دل می خورد آنکس که حیایی دارد

من در تبریز در کارگاه دنده زنی فعالم . از سال ۸۳ هر روز صبح می آیم، عصر هم بر می گردم . می توان گفت هر سال حدودن ۱۰۰۰ ساعت در ماشینها هستم. اکثر راننده گانی که در این مسیر کار می کنند مرا می شناسند. همیشه سعی میکنم با اتوبوس بروم. مگر دیر وقت باشد یا عجله داشته باشم که با سواری می روم .

امروز مانند هر روز، از جلوی کارگاه، بغل پل پتروشیمی سوار ماشین پژو آردی شدم . عجله داشتم، باید ساعت فلان آنجا می رسیدم. مجبورن حاضر شدم با سواری بروم. ماشینی چراغ داد، دیدم شماره اش مراغه است. دست بلند کردم. نگه داشت. جلو نشستم. بعد از سلام پرسیدم: کجا تشریف می بری ؟؟ گفت : شما کجا می روی ؟ گفتم عجبشیر . گفت : تا مراغه می رویم . اینها هم ( اشاره به مسافرین پشتی کرد) روستای ……. بناب می روند. در پشت زنی با دو بچه و یک آقا نشسته بودند . یعنی ۴ نفری نشسته بودند. یکی بچه بود .

در گذشته از بچه کرایه نمی گرفتند . من یادم میآید . ما با کالسگه ( فایتون) از عجبشیر تا شیشوان می رفتیم. یا حمام می رفتیم. البته تنها که نه با پدر و مادرانمان. اصلن از بچه ها کرایه نمی گرفتند .حالا راننده گان میگویند : چرا یارانه می گیری ،کرایه نمی دهی .؟؟؟؟

در مسیر راه صحبت می کردیم .که چکار میکنی ؟ و …. در ایلخچی ماشین پنچر شد . راننده آمد پایین که چرخ پنچری را عوض کند. هوا خیلی گرم بود، زیر درختان نیمکتهایی بود. نشستیم. روبرو بستنی فروشی بهروز بود. نوبتی بود. هی چند نفر بستنی بدست از مغازه خارج می شدند. من یک زمان متوجه شدم. دختر بچه هی به مادرش فشار می آره ، بستنی بخر . او هم همیشه شرمنده بچه اش هست. معلوم بود که پول نداشت .

من رفتم چند بستنی به تعداد همه که ۶ نفر بودیم ، خریدم ، آوردم . نگاه دختر بچه قلبم را داغون کرد. وقتی یکی هم به پدر بچه دادم. دستش از خجالتی می لرزید. یواش گفت: چرا زحمت کشیدی ؟؟

بستنی از دستش افتاد . آن یکی بچه هم به مادرش می گفت: کاش یکی را می توانستیم به فاتی (فاطمه) هم می بردیم. اگر در قلبت ذره ای از انسانیت باشد، تحمل چنین لخظه هایی خیلی سخت است .

من دویدم‌. دوباره به تعداد بستنی خریدم. برگشتم. دیدم پدره همان بستنی که به زمین افتاده بود، برداشته و می خورد. ‌یک جعبه شیرینی باقلوا خریدم دادم به پسره گفتم: بستنی را نمی توانیم برای فاتی ببریم آب می شود، بیا این شیرینی را ببر .

دوباره نفری یک بستنی قیفی دادم. راننده هم لاستیک را عوض کرد. براهمان ادامه دادیم.  من متوجه شدم راننده از ناراحتی و گریه خلوت من باخبر شده او هم گریه می کند و لعنت می فرست به زمانه و …….

هر کسی رفت ز جهان از بر آن اشک مریز

گریه بر حال کسی کن که بدنیا آمد

Share on Google+Share on Facebook